شنبه 8 دلو 1401 برابر با Saturday, 28 January , 2023
عبدالقادر مرادی

قادر مرادی کیست؟

قادر مرادی متولد ۱۳۳۷ نویسنده مهاجر افغانستانی ساکن هالند است؛ وی سال های زیادی به عنوان روزنامه نگار و نمایشنامه نویس در افغانستان فعالیت داشته است. مرادی متولد مزار شریف است و از سال ۱۹۹۸ میلادی در هلند زندگی می کند. علاقه او به ادبیات، عمدتاً داستان نویسی، در دوران دبیرستان در افغانستان آغاز شد. در آغاز تحصیلات عالی اش وضعیت سیاسی افغانستان بسیار بی ثبات شد. او شاهد جنگ های دولت با مجاهدین، تصرف کابل و جنگ های قدرت توسط مهاجرین و همچنین افراط گرایی طالبان در افغانستان بوده است.
 عبدالقادر مرادی در افغانستان ازدواج کرده و دارای سه فرزند است. ایشان از سال 1998 در هلند زندگی می کند.
مضمون داستان های مرادی در زمینهٔ دورهٔ وحشتناک جنگ، پوشش زندگی زنان و کودکان، فقر، تنهایی، تروریسم، افراط گرایی اسلامی و رنج های اجتماعی و روانی می باشد. مرادی نویسنده شناخته شده در بین فارسی زبانان است کتاب های او عمدتا در ایران و افغانستان خوانده و فروخته می شود. آثار او توسط نویسندگان سرشناس افغان چون واصف باختری، اکرم عثمانی و دیگر منتقدان در حلقات ادبی افغانستان بررسی شده است.

بیوگرافی عبدالقادر مرادی:

عبدالقادر مرادی در سال ۱۳۳۷ خورشیدی ، در شهر مزار شریف زاده شده است. دوره های مکتب را در شهر اندخوی ولایت فاریاب سپری کرده و از لیسه ء ابومسلم خراسانی آن شهر فارغ شده است . او بعد راهی کابل گردیده و به ادامهء تحصیل در رشتهء ژورنالیزم پرداخته است . با واقعات ناگواری که از سال ۱۳۵۷ خورشیدی در کشور آغاز یافت، مرادی ناگزیر گردید تا به کار معلمی پناه ببرد وبعد هم به حیث ژورنالیست درمطبوعات کشور به کار روی آورد. او مدتی معلم بود و بعد تا سال ۱۳٧۳خورشیدی ، به حیث خبرنگار آژانس باختر کار می کرد و متعاقب آن یک جا با خانواده اش به پشاورمهاجر شد و در آن جا مدت سه سال و اندی در یک مجله یی که برای کودکان اففانستان از سوی یونیسکو با همکاری دفتر رادیوی بی بی سی انتشار،می یافت، کار کرد . اما به زودی قادر مرادی با ترک پشاور، راهی هالند شد و در آن جا پناهنده گردید..
هر چند وی داستان نویسی را از صنوف دهم و یازدهم مکتب شروع کرد ، اما سال های بعد ، از انتشار نوشته هایش خودداری نمود و یا زمینه ء نشر داستان هایش را مساعد نیافت . پس از سال های شصت که در کابل مسکن گزین گردید، داستان هایش را درمجله ء ژوندون وقت در کابل و سایر نشریه ها انتشار داد. کارهایش در آن زمان از سوی حلقات ادبی استقبال شد و به این گونه نخستین مجموعهء داستان هایش در سال ١۳۶۹ خورشیدی از سوی انجمن نویسنده گان با نام شبی که باران میبارید در کابل به چاپ رسید و در همین دوره به اخذ جایزه ادبی بنیاد فرهنگی ناصر خسرو بلخی هکذا به اخذ جایزهء ادبی وزارت اطلاعت و فرهنگ نایل شد. در این مجموعه یازده داستان کوتاه برگزیده شده از وی انتشار یافت. وی پس از مهاجرت به پشاور فضای نشراتی را بازتر یافت و به انتشار دیگر داستان هایش اقدام کرد. او بلافاصله مجموعهء ” صدایی از خاکستر ” را نشر کرد . در آن سال ها داستان هایش که در کابل اقبال چاپ نیافته بودند، در این کتاب و قبل از آن در نشریه وفا ارگان انجمن نویسنده گان افغانستان ، مجله ء سحر و سایر نشریه های افغانی در پشاور نشر شدند. مرادی پس از مهاجرت به هالند ، مجموعه ء دیگری از داستان هایش را در پشاور انتشار داد به نام ” رفته ها بر نمی گردند” که این دو کتاب اخیر او در آن سال های آشفته، توجه حلقات فرهنگی را به خود جلب کرد و نقدهایی نیز در نشریه های افغانی داخل و خارج در مورد این کتاب ها انتشار یافتند و در ایران نیز داستان های مرادی مورد توجه قرار گرفت و برخی از داستان هایش در نشریه های آن کشور نیز به چاپ رسیدند.
مرادی بعداً داستان بلندی را زیر نام ” سرمه و خون ” انتشار داد و در پی آن مجموعهء گزیدهء داستان های او در تهران از سوی نشر آتنا به نام “شمع ها تا آخر می سوزند ” به چاپ رسید .
به زودی داستان های قادر مرادی در سایت های انترنتی راه یافتند و پس از تحولات و دگرگونی ها در کشور، انتشار داستان های وی در مطبوعات داخل کشور نیز دوباره از سر گرفته شد. آخرین کتاب هایی که از وی انتشار یافتند، مجموعهء داستانی”دختر شالی های سبز ” و رمان ” برگ ها دیگر نفس نمی کشند ” می باشند . مرادی این رمانش را هنگامی نوشته است که در کابل می زیست و جنگ ها شهر کابل را به ویرانی می کشاندند.
برخی از داستان های وی به زبان های خارجی از جمله به زبان های انگلیسی ، هالندی و زبان های دیگر ترجمه شده اند. همچنان تعدادی از داستان های وی به زبان اوزبیکی ترجمه شده وتحت نام تاغه تیمورچی در بلخ انتشار یافته اند که توسط ذاکر عمری ترجمه شده است.
اخیرا مجموعهء داستانی از قادر مرادی به نام چشمهای سیاه بهار شامل داستانهای کوتاه و بلند در فرانسه از سوی انتشارات بامیان چاپ شد و همچنان رمان سرمه وخون با چند داستان بلند در کابل از سوی انتشارات تاک تجدید چاپ شده اند.
مرادی در کنار پرداختن به هنر داستان نویسی، نمایشنامه هایی نیز نگاشته است و مقالات، نقد و طنزهایی نیز از وی در مطبوعات انتشار یافته است.

بررسی آثار قادر مرادی به روایت محمدحسین محمدی

داستان های عبدالقادر مرادی، در مجموعه داستان شمعها تا آخر می سوزند را از لحاظ مضمون می توان به 2 دسته تقسیم کرد. دسته اول داستان هایی هستند که به جنگ و مسائل اجتماع جنگ زده اواخر دهه 70می پردازند و دسته دوم، داستان هایی درباره آدم های مهاجر است.
در گروه اول داستان های «گل های سندی خامک دوزی»، «شمع ها تا آخر می سوزند»، «نان و تفنگ»، «عزیزم خداحافظ»، «تلخاب»، «سر بریده»، «نان و تفنگ» و در گروه دوم داستان شاخص «چشم های کیمیا» است.
داستان های مرادی آکنده از قبرستان است. آدم های داستان هایش همیشه خواب های وحشتناک می بینند و این خوابها آنها را از عالم واقعیت دور می سازد و به عالم اوهام می برد.
شخصیت های این داستان ها بسیار شبیه هم هستندودرهمه داستان هاپرسه می زنندوافکارشان نیزیک سان است. همچنین فضاهای یکسان و روایت های یکسان تر داستان ها باعث می شود خواننده با خواندن چند تا از داستان ها این یکسانی را احساس کند و با همان شخصیت، همان قصه، همان روایت و زبان و همان فضا روبه رو شود که برایش بعد از یکی دو داستان بسیار کسل کننده می شود.
راویان داستان های مرادی در کابوس هایشان به سر می برند و روایت هایشان فقط ابراز احساسات و افکار کابوس آلودشان است، بی آن که به موقعیتشان توجه داشته باشند و معمولا کسانی هستند که می نویسند و این افکار و کابوس ها را در نوشته هایشان می آورند و خواننده این نوشته ها را می خواند.
نشان دادن راویان در حال نوشتن برای این روایت های هذیان آلود انتخاب شده تا برای خواننده باور پذیر جلوه کند؛ ولی نوع روایت داستان ها استفاده از جریان سیال ذهن با نوشتن در تضاد است.
نوشتن وقتی است که ذهن منظم می شود و به روی کاغذ می آید؛ یعنی کلام منعقد می شود و نویسنده آن را درک می کند و می نویسد؛ ولی مرادی به گونه ای روایت می کند که انگار از ناخودآگاه ذهن روایت می شود و ما به احساسات و افکار نامنظم و پریشان راوی دسترسی داریم و این روایت نمی تواند به وسیله راوی نوشته شده باشد و فقط می تواند ذهنیات راوی باشد.
در واقع مرادی آشفتگی را فقط در افکار شخصیت راوی نشان می دهد و نه در ذهن او که در حال روایت است در حالی که طبعا آشفتگی ذهن بر روایت ها تاثیر می گذارد، خصوصا روایت هایی که بر ناخودآگاه ذهن و لایه پیش از گفتار تکیه دارند و این آشفتگی ها در روایت دیده می شود.
ما با روایت هایی بسیار پراکنده مواجه هستیم که البته بسیار با دقت و منظم کنار هم چیده شده اند.مرادی بندرت شخصیت هایش را از میان معرکه و شخصیت هایی که عملا با حوادث اجتماع جنگ زده روبه رو هستند، انتخاب می کند.
او شخصیت هایی را انتخاب می کند که گوشه انزوا را اختیار کرده اند و از جامعه بریده اند و فقط از وضع جامعه ناراضی هستند و شکایت می کنند؛ یعنی آن دسته روشنفکرانی که از وضع موجود رنج می برند ولی برای بهبود بخشیدن وضع، کاری انجام نمی دهند؛ چرا که منتظرند کسی دیگر بیاید و آن را آرام سازد و از دنیای وهم آلود افکارشان برهاند.
«گلهای سندی خامک دوزی» جزو نخستین داستان های مرادی، اما از بهترین کارهای اوست و استحکام خوبی دارد. داستانی که موقعیت داستانی اش خوب انتخاب شده و به زندگی سربازی می پردازد که به دلیل آمدن نیروهای شوروی و تسلط آنها، هدفی برای ادامه سربازی ندارد و می گریزد.
سرباز از یگان سربازی اش گریخته و لباسهایی را که نامزدش برایش مهیا کرده، می پوشد و با دیدن گلهای سندی خامک دوزی شده روی سینه پیراهن به یاد نامزدش می افتد که انتظار او را دارد.
او دلیل ورود نیروهای بیگانه را قبول ندارد و می بیند که فرماندهانش با بیگانگان همکاری می کنند و به گونه ای تحت امر آنها قرار گرفته اند.
به همین دلیل از سربازی می گریزد و می رود که با تفنگش زندگی دیگری را آغاز کند؛ اما شوروی ها درست از همان نقطه ای که محل وظیفه او بوده، هدف گلوله قرار می دهندش و گلهای سندی خامک دوزی شده پیراهنش سرخ می شود و او خیال نامزدش را با خود به آن دنیا می برد.
این داستان مرادی جزو اولین داستان های مقاومتی است که در برابر اشغال افغانستان نوشته شده و از آنها تعبیر به ادبیات مقاومت می شود. این اثر از بهترین های این داستان هاست که دور از شعارزدگی های آن روزگار نوشته شده است.در داستان «شمعها تا آخر…» راوی قصه، خطاب به پدرش می گوید معلوم نیست به کجا برده شده و چه بلایی بر سرش آمده است.
دختر جوان به مرز جنون رسیده و مادربزرگش بر این باور است که اگر شمعها تا آخر بسوزند، پدر او زنده است و حتما خواهد آمد و هر روز شمعی در زیرزمین روشن می کند، بی آن که پدر بازگردد.
مرادی در«چشمهای کیمیا» شیوه و زبان توضیحی اش را کنار گذاشته و به روایت داستانی مناسب با مضمون انتخابی اش دست می یابد که گوشه چشمی نیز به شیوه جریان سیال ذهن دارد، ولی نشان دادن راوی پشت میز که در حال نوشتن است در برخی قسمتها روایت را غیرقابل قبول کرده است.
مرادی در دو جای داستان به روشنی این حالت راوی را نشان داده: «حالا که این سطور را می نویسم، احساس می کنم که…» «امروز، حالا که این سطرها را می نویسم، نمی دانم چه وقت روز است، زنم هنوز خواب است، روی تختخواب دراز کشیده و آرام خفته است. من نزدیک پنجره روی چوکی نشسته ام پشت میز کوچکی و این سطرها را می نویسم. روبه رویم پنجره است و پنجره بسته.»
راوی داستان، مهاجری است که در یکی از کشورهای غربی پناه گزین شده و او که آنجا را سرزمین آمال و آرزوهایش می دانسته، حالا برایش تبدیل به کابوس شده و چشمهای کیمیایش را از او گرفته و کیمیا در اینجا دیگر آن کیمیایی که او دوستش می داشت و سخت عاشق چشمهایش بوده نیست و چشمهایش آن حالت خاصش آن ویژگی اثیری اش را از دست داده و این مساله راوی را رنج می دهد تا بالاخره با دیدن خوابی به یاد گذشته هایش می افتد و احساس می کند کیمیایش که برای او نقش یک زن اثیری را داشته، بدل به یک لکاته شده و حالا بعد از خفه کردن زنش نشسته و قصه اثیری بودن و لکاته بودنش را می نویسد.
او در گذشته کیمیا را که در همسایگی آنها زندگی می کرده از بالای بام و بیشتر از پشت پنجره تماشا می کرده، اما حالا پنجره به رویش بسته است.
این گونه نوشتن هیچ با حال و هوای راوی نمی خواند که همسری را که همه زندگی اش می دانسته، کشته و حالا که جنازه اش بر تخت در خون غلتیده است. این راوی نمی تواند با خیالی آسوده بنشیند و از این شرایط بنویسد.
ذهن ناآرام و بی قرار راوی فقط در 2صفحه پایانی بدرستی توصیف شده ؛ ولی همین 2صفحه نیز از قالب نوشتن راوی خارج و به نوعی سیلان ذهن راوی است نه نوشته او. پس خواننده نمی تواند به آنها دسترسی داشته باشد؛ چرا که مثل باقی داستان به روی کاغذ نیامده تا خواننده آنها را بخواند.
مرادی در این داستان و دیگر داستان هایی که از این شیوه استفاده کرده، هر وقت از زمان حال و موقعیت راوی اش می نویسد، گرفتار همین مشکل می شود. همچنین بعضی اطلاعاتی را که باید به خواننده می داد عمدا و نا بجا پنهان کرده و در آخر رو می کند تا به این وسیله خواننده را تا پایان داستان همراه خود نگاه دارد.
اگر بخواهیم به گونه نقد تطبیقی به این داستان و رمان بوف کور صادق هدایت بنگریم، باید گفت قادر مرادی بسیار تحت تاثیر نوع دید و نوع نوشتن صادق هدایت در بوف کور است. این تاثیرپذیری و متاسفانه تا حدی تقلید در این داستان و چند داستان دیگر به روشنی دیده می شود.
پیرنگ چشمهای کیمیا کاملا با بوف کور تطبیق دارد. در بوف کور راوی که همسرش زن لکاته را کشته، قصه اش را می نویسد. در چشمهای کیمیا نیز راوی همسرش را که هم زن اثیری و هم زن لکاته است کشته و حالا قصه اش را می نویسد.
مرادی علاوه بر نوع دید، پیرنگ و حادثه ای که راوی اش را وادار به نوشتن کرده در انتخاب شخصیت هایش و پرداخت آنها نیز باز از بوف کور گرته برداری می کند. در بوف کور، پیرمرد خنزر پنزری همه جا به دنبال و همراه راوی است و یک گاری هم وجود دارد.
در چشمهای کیمیا نیز یک زن کولی داریم و همه جا همراه راوی است، چه در عالم خارج و چه در ذهنیات راوی، یعنی زن کولی همان نقش پیرمرد خنزر پنزری را بازی می کند و راوی او را حتی در چهره صاحبکارش می بیند؛ همان طور که راوی بوف کور، پیرمرد را در چهره نزدیکانش می بیند.
«شمع ها تا آخر می سوزند» در برگیرنده بهترین داستان های عبدالقادر مرادی است، که خواننده را با بخش دیگری از داستان نویسی افغانستان و دردها و آمال مردمش آشنا می کند.

 

برخی از مهمترین آثار قادر مرادی

مجموعه داستانی شبی که باران می بارید – ۱۳۶۹

مجموعه داستان صدایی از خاکستر – ۱۳۷۴

مجموعه داستان رفته‌ها برنمی‌گردند – ۱۳۷۶

داستان بلند سرمه و خون- ۱۳۸۲

مجموعه داستان‌های کوتاه با نام شمع‌ها تا آخر می‌سوزند – ۱۳۸۴

دختر شالی های سبز – ۱۳۸۶

خواب تلخ –

رمان برگ‌ها دیگر نفس نمی‌کشند -۱۳۸۸

چشم های سیاه بهار – ۱۳۹۳

 

برنامه ی اختصاصی راه ابریشم تلویزیون نور معرفی داستانهای قادر مرادی

مجری برنامه خانم فوزیه ارال – امریکا. در این برنامه داکتر اکرم عثمان، محمد شاه فرهود و نعمت حسینی به ارتباط موضع صحبت کرده اند

 

 

برگرفته از وبلاگ و صفحه فیس بوک عبدالقادر مرادی

لینک کوتاه: https://mohajer.news/?p=2518
Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp
Email
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آخرین مطالب
آخرین دیدگاه ها
پر بازدیدترین ها
0
دیدگاه شما ارزشمند است، لطفا نظر دهید.x