پنج‌شنبه 10 قوس 1401 برابر با Thursday, 1 December , 2022

شعر کارگر افغانی

و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم همیشه در دل این شهر، باربر باشم و خوب یاد گرفتم که مفت کار کنم که

یک نفر بود، کشورش را کشت…

یک شعر برای دو نفر! غنی و خلیل‌زاد یک نفر بود کشورش را کشت همه‌ی عشق و باورش را کشت به پدر، به برادرش بد

تنها نسوزد افغان در این غم

«افشین علاء» شاعر برجسته و نام‌آشنای ایرانی، جدیدترین سروده خود را به مردم داغ‌دیده از زلزله افغانستان هدیه کرده و یاد و خاطره درگذشتگان را

مبادا هرگز خراسان بمیرد

جغرافیا روی نقشه، بی مرزبانان بمیرد تاریخ هر قوم مقهور، بی قهرمانان بمیرد فرمود: در شاهنامه، ای نسل شمشیر و آتش بی رستم و بی

پیاده آمدم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود،

دو بیتی از علی مدد رضوانی

نشانی از شکوه بامیان داشت غمِ آوارگی، پروای نان داشت نمی‌زد حرف اما چشم‌هایش گواهی‌نامه‌ی فن بیان داشت. علی مدد رضوانی

این قصه از سواحل آمو شروع شد

این قصه از سواحل آمو شروع شد با کوچ دسته های پرستو شروع شد ناگاه در مسیر قریب الوقوع مرگ تنها گذشته ثانیه ای از

سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

سرمایه ی عیش، صحبت یاران است دشواری مرگ، دوری ایشان است چون در دل خاک نیز یاران جمعند پس زندگی و مرگ به ما یکسان

فهمیده ام که عشق به ما آب و نان نداد

عشق به ما آب و نان نداد ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑـــﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ نشئه ﺷﻮﻡ