پنج‌شنبه 7 میزان 1401 برابر با Thursday, 29 September , 2022

شعر افغانستان

مبادا هرگز خراسان بمیرد

جغرافیا روی نقشه، بی مرزبانان بمیرد تاریخ هر قوم مقهور، بی قهرمانان بمیرد فرمود: در شاهنامه، ای نسل شمشیر و آتش بی رستم و بی

این قصه از سواحل آمو شروع شد

این قصه از سواحل آمو شروع شد با کوچ دسته های پرستو شروع شد ناگاه در مسیر قریب الوقوع مرگ تنها گذشته ثانیه ای از

فهمیده ام که عشق به ما آب و نان نداد

عشق به ما آب و نان نداد ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑـــﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ نشئه ﺷﻮﻡ

دختر زیبای کابل

يلدا، نه شب که ماه دل ­آرای کابل است ماه تمام در دل شب­هاي کابل است از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه با

ليلا مهاجر است

ليلا مهاجر است که حرفی نمي­زند آزرده خاطر است که حرفی نمي­زند ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست درد معاصراست که حرفی نمي­زند

کودک یک ساله دارم می خری

فرش و ظرف کاسه دارم میخری جفت کفش کهنه دارم می خری چیزی به خوردن ندارم هم وطن کودک یک ساله دارم می خری بهر

هفتمین شیر دره

احمد برادر زینب چگوارای جبهه شمال عکس تو چقدر تی شرت ها را پوشیدنی خواهد کرد آواز تو فقط چهار روز در دره پنجشیر پیچید

هنوز ملیتت مبهم است همسایه

هجوم حادثه ها با هم است همسایه صبور باش زمان مرهم است همسایه نخواه جای تو باشم زمان دلتنگی مگر که در به دری خود