جمعه 15 حمل 1404 برابر با Thursday, 3 April , 2025
ماجرای دریا

ماجرای دریا

گهواره‌ای روان است بر موج‌های دریا مادر کجاست؟ شاید… در ناکجای دریا فریادهای کودک, آتش به‌جان دریاست کودک نمی‌رود خواب با لای‌لای دریا کودک چه

کابل جان

اما نمی دانی چه شبهایی سحر کردیم، کابل جان زان روز یا آن شب که بی- از تو سفر کردیم کابل جان زان روز یا

مبادا هرگز خراسان بمیرد

جغرافیا روی نقشه، بی مرزبانان بمیرد تاریخ هر قوم مقهور، بی قهرمانان بمیرد فرمود: در شاهنامه، ای نسل شمشیر و آتش بی رستم و بی

من زادگاه غربت یک شعر بوده‌ام

 بی‌خوابم و کمى نگران خودم شدم شاعر که نه، بلاى روان خودم شدم روحى تهى و خسته که در تن نشسته‌ام من حجم خالى چمدان

این قصه از سواحل آمو شروع شد

این قصه از سواحل آمو شروع شد با کوچ دسته های پرستو شروع شد ناگاه در مسیر قریب الوقوع مرگ تنها گذشته ثانیه ای از

دختر زیبای کابل

يلدا، نه شب که ماه دل ­آرای کابل است ماه تمام در دل شب­هاي کابل است از پشت ابر، نه که این بُرقع سیاه با

ليلا مهاجر است

ليلا مهاجر است که حرفی نمي­زند آزرده خاطر است که حرفی نمي­زند ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست درد معاصراست که حرفی نمي­زند